X
تبلیغات
رایتل

welcome to ROZEGARE NAMARD به دنیای نامردو بیرحم خوش آمدید

لبخندی که زندگیم را نجات داد!

بسیاری از مردم کتاب “شاهزاده کوچولو ” اثر اگزوپری ” را می شناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد .



قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید . او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری کرده است .



در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد مینویسد :




“مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیدا کردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم .


از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود .


فریاد زدم “هی رفیق کبریت داری؟ ” به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .


در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ….ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت . سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود .


پرسید: ” بچه داری؟ ” با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم وعکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :” اره ایناهاش ”


او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد . گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند .


چشم های او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آنکه که حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند.


یک لبخند زندگی مرا نجات داد!
تاریخ ارسال: یکشنبه 10 مرداد‌ماه سال 1389 ساعت 12:07 | نویسنده: روزگار نامرد | چاپ مطلب 0 نظر
دستگاه تصفیه آب خانگی با قابلیت تصفیه 1000 لیتر آب دستگاه تصفیه آب خانگی با قابلیت تصفیه 1000 لیتر آب دستگاه تصفیه آب خانگی با قابلیت تصفیه 1000 لیتر آب دستگاه تصفیه آب خانگی با قابلیت تصفیه 1000 لیتر آب دماسنج عشق شوز آندر Shoes Under (شوز اندر جا کفشی 12 تایی ) شوز آندر Shoes Under (شوز اندر جا کفشی 12 تایی ) شوز آندر Shoes Under (شوز اندر جا کفشی 12 تایی ) شوز آندر Shoes Under (شوز اندر جا کفشی 12 تایی ) دستبند مغناطیسی پاور بالانس دستبند مغناطیسی پاور بالانس دستبند مغناطیسی پاور بالانس ست مروارید عشق کامل ست مروارید عشق کامل ماساژور یو اس بی دسته دار 3 سر طرح شاندر من Usb Massagor ماساژور یو اس بی دسته دار 3 سر طرح شاندر من Usb Massagor ماساژور یو اس بی دسته دار 3 سر طرح شاندر من Usb Massagor خرید اینترنتی لیزر پوینتر با نور سبز رنگ با برد 7 کیلومتر خرید اینترنتی لیزر پوینتر با نور سبز رنگ با برد 7 کیلومتر خرید اینترنتی لیزر پوینتر با نور سبز رنگ با برد 7 کیلومتر بیگودی مجیک MAGIC LEVERAG بیگودی مجیک MAGIC LEVERAG بیگودی مجیک MAGIC LEVERAG دستگیره نگهدارنده کیسه خرید دستگیره نگهدارنده کیسه خرید دستگیره نگهدارنده کیسه خرید ترک سیگار (الکترو اسموک) ترک سیگار (الکترو اسموک) خرید گیرنده دیجیتال تلویزیون بر روی انواع کامپیوتر و لپ تاپ DVB-Tخرید گیرنده دیجیتال تلویزیون بر روی انواع کامپیوتر و لپ تاپ DVB-T

ابزار وبلاگ